من کجا....شماکجا؟؟!!

:: من کجا....شماکجا؟؟!!


فکرمی کنم هیچ کتاب نیمه پنهان ماهی (زندگی نامه شهدااززبان همسر)نباشد که نخوانده باشم وخیلی کتابهای دیگربامحوریت شهدا.

بااین حساب همیشه فکرمی کردم شهداراخوب درک کرده ام و دائم ازآنهاحرف می زدم آرزوی شهادت می کردم.

تااینکه شنیدیم سوریه جنگ است ونیازاست به کسانی که آنهارایاری دهند...جنگ است دیگرباکسی شوخی ندارد...گلوله است وخون وکشتارو...

جگرمی خواهدباپای خودت ازکشورخودت که درامنیت و آرامش است به دیارغریب بروی و مدافع بشوی...مدافع حرم.

شهداراکه می آوردنددیگرغبطه نمی خوردم،متحیرتماشایشان می کردم.تابوتشان راوعکسشان را..شایدبارهاوبارها...که چطوردردنیای امروزبااینهمه آرامش،آسایش،و حتی وسائل لذت...اصلا نه، چگونه ازجانت گذشتی وخطرکردی وبه استقبال شهادت رفتی آنهم درسوریه بازبانی غیر زبان خودت جایی که شایدتابه حال نرفتی و این اولین و آخرین بارت است...در اوج جوانی...بازن و بچه..آیااصلالازم بود بروی!!؟

دغدغه ام شدوپیگیرسوالاتم..تااینکه رهبر انقلاب فرمودند اگرنبودندشهدای مدافع حرم ماامروزبایدباداعش درهمدان کرمانشاه مقابله میکردیم ومی جنگیدیم..فرمودنداجردوشهیددارندچون دردیارغربت به شهادت رسیدند.

ومن فهمیدم چقدر مانده تاشهدارادرک کنم..همیشه ازمرگ فراری هستیم اماآنهابه استقبالش می روند وبه آغوشش می کشندبه معنای واقعی کلمه...

بایدایمانت خیلی قوی باشدو خودت خیلی دردانه باشی برای خداتابه وقتش ترسهایت پایت راشل نکندوایمانت راز ایل..باید خیلی عاشق باشی...عاشق خدا...باید همه دوست داشتنهایت درمسیرخداباشدتابه وقتش مانعت نشود.

اینطورکه باشی تو عاشق خدایی و خداهم عاشق تو...معلوم است که پرمیکشی برای بهترین نوع دیدار..برای شهادت.

خدایاقدرت درک مقامشان و آرزوی آن با تمام وجودو پیوستن به قافله شان درر کاب حضرتش عنایت کن.

خدایاعاقبتمان را ختم به شهادت بفرما.


منبع : دغدغه های یک انقلابی...من کجا....شماکجا؟؟!!
برچسب ها : شهادت ,عاشق ,باشی ,مدافع ,خودت ,خیلی

عقل صبور....

:: عقل صبور....

بعضی وقتها

بعضی اتفاقها

بعضی آدمها

بعضی رفتارها

و بعضی حرفها

ذهن و فکر ودلت را سخت درگیر خودش می کند...آنقدر که هر چه عقلت دلیل می آورد و دو دوتا چهارتا می کند فایده ای ندارد...ذهن و فکر ودلت راه خودش را می رود..انگار هیچ چیز جز گذر زمان تو را عاقلت نمی کند...

روزها می گذرد و تو هر چه بیشتر فکر می کنی به مشغولیاتت می بینی هر روز کمرنگتر می شود به حدی که به دست فراموشی سپرده می شود....انگار که اصلا نبوده است..

و عقل عجب موجود صبوری است در برابر بهانه های کودکانه ی دل...


منبع : دغدغه های یک انقلابی...عقل صبور....
برچسب ها : بعضی

تجربه ای شاعرانه...

:: تجربه ای شاعرانه...

خیلی آرام گوشه ای منتظرم نشسته بود و خودش را با دفترش سرگرم کرده بود...تاخیر داشتم و بابتش حسابی شرمنده...مثل همیشه شیطنتم گل کرد و یهو پریدم جلوش و بلند گفتم:سلام چطورررریییییی؟؟؟:)

اوهم با آن روحیه شاد و سرزنده اش همیشه پایه است برای شیطنتها و خنده هایمان...حقیقتا دیدن آنهایی که دوستشان داری آدمی را سر ذوق می آورد و این دیدنها و بودنها محبتها را بیشتر می کند وعمیق...

شعر گفته بود و با ذوقی شاعرانه برایم خواندش...آئینی بود و زیبا...قرار بود در کلاس نقد پیش استادش چکش کاری اش کند. دعوتم کرد با هم به کلاس برویم...تا بوده شعر دوست داشتم و شعرا برایم محبوب بوده اند...با کمال میل قبول کردم. گفته بود کلاسشان کاملا جدی است و استادش کاملا حرفه ای.با احتیاط و ادب وارد کلاس شدیم..همینکه نشستم به استاد گفتم که مهمان هستم،نه شعری دارم برای نقد و نه اصلا تجربه ی شاعری،اگر بشود گفت گاهی نویسندگی...استاد با روی باز و متانت و ادب خوش آمد گفت.

چند دقیقه ای از حضورم در کلاس نگذشته بود که شروع کردم به نظر دادن در مورد شعرهایی که خوانده می شد..با اولین اظهار نظرم که خوشبختانه مورد تایید استاد هم بود، استاد که حدودا چهل پنجاه ساله بود با موهای جو گندمی اول نگاهی به من انداخت و بعد با لبخند تایید کرد و نکته ای ظریف به آن اضافه کرد...

دقایق پایانی کلاس دوستم اظهار خستگی کرد من اما اصلا...بیشتر از همیشه حس کردم چه نگاه زیبایی دارند شعرا به اتفاقات اطرافشان...حرفهای استاد خیلی دقیق بود و کاربردی حتی برای یکی مثل من...

کلاس که تمام شد از استاد بابت لطفشان تشکر کردم و بیرون از کلاس به دوستم گفتم حس می کنم می توانم شاعر باشم و به شعر گفتن فکر می کنم:)


منبع : دغدغه های یک انقلابی...تجربه ای شاعرانه...
برچسب ها : کلاس ,استاد ,گفتم

فرشته های زمینی...

:: فرشته های زمینی...

می گویند دخترها بیشتر بابایی اندو عاشق پدر....من اما میگویم مگرمی شود بین این دو فرشته ی زمینی فرقی قائل بود وهر دو را عاشقانه دوست نداشت و پروانه وار گردشان نگشت!!

مگر می شود هر روز دست و پا و روی ماهشان را عاشقانه نبوسید و خدا را بخاطرشان بندگی نکرد...

پدرم با آنکه به دلیل جبر محیط برخلاف میلش نتوانسته تحصیلاتش را ادامه دهد اما تا بوده همیشه استادی کرده برای من و تمام کسانی که هنوز که هنوز است حرفش را حجت می دانند و سبک زندگی اش را الگو...

همیشه از آن ایام کمی که در جبهه بوده با شوق و حسرت یاد می کند...ایامی که به خواست و تقدیر خدا کوتاه بوده اما برای پدرم شیرین و به یاد ماندنی....

از آن ایام چفیه اش شال گردنش شده و همیشه همراه....همیشه سادگی و بی آلایشی بسیجی ها را دوست داشتم....سادگی که در تمام زوایای زندگی پدرم از کودکی تا به حال میبینم....سادگی از سر جبر و نتوانستن نه...سادگی که خودش، خودش را مقید کرده به آن،

به کارهایی که می کند ایمان دارد و از سر خلوص نیتی است که همیشه برایم زیبا و دلچسب بوده و هست...پدری که همیشه برایم اسوه مقاومت بوده و هست....

و مادری مهربان و صبور و موقر که وجودش مثل همه مادرها گرما بخش خانه و مایه روشنی دل اهل خانه و آغوشش همیشه برایم آرامبخش و دلچسب....مادری که غم وشادی اش گره خورده به غم و شادی همسر و فرزندانش...


مگر می شود این دو فرشته را عاشق نبود و عاشقانه دوست نداشت...


"عکس در خور مطلب یافت نشد"

منبع : دغدغه های یک انقلابی...فرشته های زمینی...
برچسب ها : بوده ,سادگی ,برایم ,پدرم ,عاشقانه ,دوست ,همیشه برایم ,دوست نداشت ,عاشقانه دوست

ماندگارترین رهبر

:: ماندگارترین رهبر

"خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار"


بارها وبارها پیش خودم این شعار را تکرار کردم...خوب که فکر می کنم می بینم این شعار و به واقع این دعای مخلصانه مردم چقدر عمیق و قابل تامل است...

امام با آنکه سالهاست که دیگر نیست اما نام و یاد وآثارش بیش از هر زمانی زنده و پر رنگ است وتا انقلاب امام عصر هم پایدار و پاینده خواهد ماند.

به حال خودم که دقیق می شوم به وضوح می بینم ارادت و محبتی که امروز به امام دارم با سالها قبل بسیار متفاوت است...

حتی گاهی وقتها دلم عجیب هوایی حرم امام می شود.

البته بماند که منظور از حرم امام مرقد مطهر ایشان است که برایم بسیار آرام بخش است نه حواشی که امروز از قبل اقدامات غیر ضرور بعضی مسئولین دیده می شود!!!



منبع : دغدغه های یک انقلابی...ماندگارترین رهبر
برچسب ها : امام

انقلاب ندیده ها...

:: انقلاب ندیده ها...

دیروز انقلاب برایمان خلاصه می شد در زنگ انقلاب مدرسه مان و ساعتی جابه جا شدن جای معلم وشاگرد باهم...

معلممان با روی باز و لبخندی از سر رضایت روبه رویمان می نشت و ما مشق انقلاب وانقلابی بودن می کردیم با خواندن مقاله ای که فقط دست خط خودمان بود و برای خواندنش باید ساعتها تمرین می کردیم تا تپق نزنیم و روان و شیوا بخوانیم نوشته های دیگران را....

امروز اما وقتی از انقلاب حرف می زنیم انگار سال57  را درک کرده ایم و عزیزترین دوستانمان را در میان فریادهای الله اکبر آن روزها از دست داده ایم...

انگار ذوب شده ایم در سالهایی که هیچگاه در آن نفس نکشیده ایم اما امروز نفسمان به برکتش گرم گرم است..

به دور و برمان که نگاه می کنیم و می بینیم انقلاب دیده هایی را که چشم و گوش خود را زده اند به ندیدن و نشنیدن...با خود می گوییم انقلاب را ندیدن و انقلابی ماندن...به از دیدن و نماندن و نخواستن و نگفتن.....و (نه) شدن در مقابل (آری) هایی که رنگ خون دارد...


منبع : دغدغه های یک انقلابی...انقلاب ندیده ها...
برچسب ها : انقلاب